بهترین لحظات زندگی ما
دست نوشته های من برای آوای نازنینم
نگارش در تاريخ و ساعت 22:05 توسط نرگس

                                                 روز دوست داشتن

عزیز دلم امروز روز عشقه روز دوستییه روز دوست داشتنه اکثر آدمهاییی که عاشقه همند وهمدیگر رو دوست دارن توی این روز برای هم هدیه های بامزه وقرمز شکلاتای خوشگل وخاص وخلاصه هر چیز وجد آورنده ای رو به هدیه شون وصل می کنن که نوعی از علاقه وتوجهشونو به هم نشون بدن ما هم امشب وقتی بابا از سر کار اومد رفتیم بیرون و هدیه هامونو بهم تقدیم کردیم البته خانم کوچولوی من شما هم از این قضیه جدا نبودی چون شما گل دختر نازنینم شکوفه عشق مایی عزیزم بعد از ظهر قبل از اینکه بریم مرجان جون بدو بدو اومد تا هم شما نازنین دخترو ببینه هم هدیتونو بده یه خرسه خوشگله نانازی تویه یه جعبه کادوی زیبا با یه شاخه گل رز خوشبوکلی هم ازت فیلم گرفت شما هم خیلی خوشحال بودی فکر میکرد دیگه نمیشناسیش گلم ولی من میدونستم دختر نازنین وباهوشم فراموشش نکرده اون دو تا پسر دسته گله ماه داره و شما رو مثل دختره نداشتش دوست داره

       بهر حال دسته گلم ما هممون عاشقونه دوست داریم

 

 


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 555 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 3:43 توسط نرگس


موضوع : | بازدید : 292 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 14:04 توسط نرگس

          زیبا

تعطيلات سال نو رو با كلى خاطره و اتفاقات قشنگ پشت سر گذاشتيم وبه روزمرگى زندگى برگشتيم ... روزهاى تكاپو و تلاشهاى معمول شروع شد... بايد به كلاسام ادامه ميدادم ولى نميتونستم !! به طورى كه انگار عصاره وجودم رو از دست داده باشم وهيچ دليلى هم براش پيدا نميكردم!! باهركى هم كه صحبت ميكردم مينداخت گردن تغير فصل و بهارو... كم كم وخيلى هم نامحسوس حالم بدتر ميشد،بادكتركه صحبت كرديم گفت كه ويروس جديد وچون قبل از هر فصل واكسنشو نميزنم وحساسيت بالايى هم دارم زودتر ازهمه مبتلا ميشم !! مدام بدتر ميشدم تا اينكه سينوس و ريه هامم درگير شدن وكاملأ بسترى شدم، نمايشگاه شروع شده بود ومجتبى هم بايد ميرفت واز طرفى نگران حال من بود وپا پس ميكشيد به هر شكلى كه بود مجتبى رو فرستادم و براى اينكه خيالشو راحت كنم عمه اينا رو آوردم پيش خودم … خدا به خير بگذرونه، حال بد و بى حوصلگى ومهمون دارى چه شود!! سخت ولى طى شد، مجتبى هم بعد از ده روز وزودتر از موعد بخاطر من برگشت... بعد از اومدن واستراحت و...رفتيم دنبال دكتر آزمايش و اينكه بلأخره مرا چه ميشود كه چنين بيمارم ورنجور؟؟ كى ميتونست فكرشو بكنه ويااينكه باور كنه... كه من باردارم.

        


موضوع : | بازدید : 382 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 15:08 توسط نرگس
به هر حال سلام هم به وب وخاطراتش هم به دوستاى گلى كه به ما سر ميزنن
موضوع : | بازدید : 402 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 3:20 توسط نرگس


موضوع : | بازدید : 253 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 3:13 توسط نرگس

 

         


موضوع : | بازدید : 242 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 0:34 توسط نرگس

موضوع : | بازدید : 414 مرتبه

                                                                                  


موضوع : | بازدید : 549 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 21:43 توسط نرگس

 

     


موضوع : | بازدید : 577 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 21:10 توسط نرگس

صبح که بیدار شدم مجتبی نبودو تو هم اصلا خوب نبودی سریع زنگ زدم مجتبی و اون بنده خدا هم که کار خونه بود گفت که همین الان میام منم زنگ زدم که دکتر بیاد برای اینکه بهتر وراحت تر استراحت کنی تلفنها رو بردم توی اتاق کار گذاشتم که یه وقت با صدای زنگاشون اذیت نشی خیلی بهونه گیری می کردی

        

 منم گوشی رو آوردم که به شهر قصه زنگ بزنم تا برات شعر بخونه ولی تاثیری نداشت برای همین زنگ زدم به بابام تا شاید آروم بگیری که خدا رو شکر آروم شدی بابا می گفت که چندین بار همه زنگ زدن ونگران شدن از اینکه چرا هیچکدوم از گوشی ها رو جواب نمی دیم،دایی قراره بیاد خونه بابا و خواسته که ما هم باشیم ،دوست داشتم بگم میایم ولی نگران حال شما بودم و گفتم که اگه دکترت بیاد و اجازه بده میایم

مجتبی ودکتر با هم رسیدن و شما ویزیت شدی آروم خوابیدی کمی که گذشت مطمئن شدیم که آرومی راه افتادیم ورفتیم خونه بابا

             

همه رسیده بودن وچقدر خوشحال شدن که ما رو هم میدیدن ،شما عروسک خانوم هم که کوک بودی( چقدر دوست داشتنی و مهربون بود دایی )

همه رفتن و ما هم داشتیم میومدیم خونه که شما شروع کردی،..و تا ننشستیم آروم نگرفتی ،بله ماکه هیچ جا نمی تونیم بمونیم رو اثیر خودت کردی ما موندیم، شما با خیال راحت خوابیدی هر چند که یه بار با تهوع شدید بیدارشدی ودوباره خوابت برد

من وبابامو محسن ومجتبی تا صبح نشستیم به گفتگو....

 اینجا هم جلوی در وایسادی و پاتو کردی تو کفشای من و می خندی.

              


موضوع : | بازدید : 237 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 21:06 توسط نرگس

امروز صبح چند نفر اومدن برای نظافت    و.. با صدای زنگشون بیدار شدیم  و امروزمونم با خونه تکونی شروع شد ،وای که چقدر خسته ام ودر عین حال خوشحال ،برای تر وتازه شدن هوای خونه

زنگ زدم مامان وبابامم اومدن تا آوا گلم کسل نشه ،خدا رو شکر حال عزیز دلم بهتره و بعد از چند ساعت تفکر وتامل اونم بطور کاملا دقیق و مصمم روی اتفاقا وآدمهای جدید یخش باز شد وشروع کرد به تفریح کردن وگفتگو به زبون خودش و رفت و آمد و نظارت بر کار همه،قربون دخمل کوچولوی نازم برم که کلی خانومه عسلکم امروز نه اذیت کردو نه ریخت وپاش تازه یگالمه ام کمک کرده

     

گل من یه دنیا کدبانوشدهالانم که دارم براش مینویسم دیگه صبح شده و فرشته آسمونیم باباشو بغل کرده و روی بال ابرا توی آسمون بهشت پرواز میکنه

 

             کاش میشد همدلی را قاب کرد            ساکنان شهر غم را خواب کرد

   کاش می شد نور چشمان تو را            جانشین ثابت مهتاب کرد.......


موضوع : | بازدید : 365 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 20:01 توسط نرگس

       تصاویرشباهنگ Shabahang     شکلک های شباهنگ Shabahang   شکلک های شباهنگ Shabahang     تصاویرشباهنگ Shabahang                        

 


موضوع : | بازدید : 358 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 20:00 توسط نرگس

     

 

                                  

                                        


موضوع : | بازدید : 1299 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 4:41 توسط نرگس

شعری برای کودکان از نیما یوشیج...

 تصاویرشباهنگ Shabahang- Dividers


ادامه مطلب...
موضوع : | بازدید : 591 مرتبه
نگارش در تاريخ و ساعت 4:34 توسط نرگس

                  

امروز من خیلی کار داشتم هر چی سعی کردم که کاری به خونه تکونی نداشته باشم آخرش هم نشد

نمیتونم بشینم ببینم چطوری همه جای خونه رو در هم وورهم میکنن

برای همین تصمیم گرفتم هر طور شده امروز خودم کارهای داخلی وشخصیمونو سر وسامان بدم تا فردا که میان برای خونه تکونی همه چیزامو نریزن بهم

و از اونجایی که ملوسکم خیلی دوست داره وقتی مامانیش داره یه کاری انجام میده بیاد و همراهیش کنه و تا میتونه تویه پخش وپلا کردن چیزا انرژی مصرف کنه Happy Dance

دختر گلم وگذاشتم توی تختشو همه عروسکاشو گذاشتم کنارش  تا سرش گرم بشه و منم بکارام برسم، ولی خدا گوشامو بیامرزه که تا میتونست چند دقیقه یکبار وای میستاد توی تختشو از هنجره طلاعیش موج میفرستادhysteric.gif مستقیم وسط کله من تا از توی تخت بیارمش بیرون و خانم خانوما بیاد و...خلاصه با یه دنیا مشکلات شروع کردم 

از قبل تماس گرفته بودمو اومدن فرشارو هم بردن

 پرده هارو هم دادم مجتبی در آورد که صبح زنگ بزنم اتوشویی که با ملحفه ها و.. ببره وبعد از تموم شدن کارا بیاره

وبه لطف خدا و مرحمت شما دختر دردونه خیالم از بابت یسری از کارا راحت شد   

آخر شب هم برای اینکه دیگه بیماری از تنت شسته بشه و شب راحتتر بخوابی بردیمت حمام  و کلی هم ازت عکسای ناناز گرفتیم. 

             

               


موضوع : | بازدید : 403 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 21 نفر
بازدید هفته قبل : 87 نفر
كل بازديدها : 59510 نفر
Powered By NiNiweblog.com